تبليغاتX
**خدا خيلي مهربونه**

**خدا خيلي مهربونه**

    

هر كه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش مي دهند........

    
حالا ديگه خود داني......


وقتي مي ري مهموني، اگه غذاي صاحب خانه كم باشه  و تو با صاحبخانه مچ باشي و رفيق شش دانگ،

ناراحت مي شي صاحبخانه بهت بگه تو از خواصي بيا با خودمون تو آشپزخونه غذا بخور؟؟؟؟؟؟؟

 


تو از اون جنس ها بودي كه خدا انتخابت كرده.نه اينكه خدا ندار باشه،يا كمش بياد بهت چيزي بده ولي ....  

مطلب پائين مي گه منظورم چيه...

 

 
قبول داريم هر كدوم از ما يه مشكلي داريم،،،كامل و بي نقص ائمه هستند؟

 قبول داريم كه اونا درمان ما رو مي دونن...


حالا قبول داريم كه ما سر سفره ائمه هستيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 مي گن اگه امام زمان(عج) نبودند زمين اهلش رو مي بلعيد...

 

 
اگه اونا پزشكند و اونا بايد درمان كنند و اونا هستند كه تجلي گاه رحمت و رافت و بخشش و همه صفات خدا هستند...

 پس بايد به اين درمان اونا اعتماد كنيم...

 
شايد درمان من اينه كه توش واقع شدم.درمان تو...


هر كي يه جور آزمايش مي شه.و اين درمان دردشه.

  

قبول كنيم كه ائمه ما رو دوست دارن...........


       
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

*******         ******        *******

صدها نفر براي دعاي باران به بيابان رفتند تنها دعاي كسي مستجاب شد كه همراه خود چتري برده بود.

********      *******       *******       

       اگه داري از سر كوچه رد مي شي يه دفعه يه گربه بپره جلوي پات و تو بترسي.............

 

اون دنيا مي توني به خدا بگي:خدايا چي مي شد اين گربه يه لحظه ديرتر يا زودتر مي پريد كه من نترسم؟

 

 تازه فكرش رو بكن براي كار خير هم از خونه بيرون نرفته بودي.رفته بودي ساندويچ بگيري بخوري!!!!!!!!


 

يا مثلا نرسيده به ايستگاه اتوبوس مي بيني اتوبوس رسيد و منتظر تو نشد و رفت...

 

براي قرار با دوستت رفته بودي بيرون،كار خيري هم نبوده.تازه بايد چندين دقيقه(شما ساعت بخونين) منتظر اتوبوس بعدي باشي...


داري سيب پوست مي كني،اونم نه براي رضاي خدا، يا براي ديگري،دلت خواست،برداشتي بخوري.كارد دستت رو بريد...


بايد فوري بگي چيزي كه عوض داره گله نداره...

 

                    ***************************************

 

حالا مي پردازيم به عوضش: خدا يه عوضي قراره بهت بده كه اصلا با سوزش دستت و البته زهر شدن اون سيب به كامت قابل مقايسه نيست...

 
فكر ميكني الكي بوده؟ تو دفتر الهي نوشته نشده؟؟؟؟؟


البته به شرط اينكه با اعتراض خرابش نكني.....

                 ***************************************


مثال پاداش اين مسئله:

 

 تو خيابون داري رانندگي مي كني،يه نفر ميزنه به ماشينت،،،،

    چند تا خش كوچولو روي ماشينت مي افته و با خرج مثلا پنجاه هزار تومن مشكلش حل مي شه.


يارو مياد پائين مي گه آقا اين چك رو بگير بابت خسارت.......... حالا روش نوشته: مبلغ پنج ميليون تومن.


با خودت مي گي:كاشكي ماشينم رو خرد و خاكشير كرده بود،شايد يه سند ويلائي چيزي مي داد!

 

*********                  **********                 **********           *******


پاداش اخروي اونقدر بالاست كه اون دنيا پشيمون مي شي ،

 يعني يه جورائي دلت مي خواد برگردي

هي دعا كني هي مستجاب نشه،هي دعا كني هي مستجاب نشه،

                 و البته تو هم راضي باشي.

 

********              *********           ********            *********          ********


بيائيم هر اتفاقي برامون افتاد شكر كنيم و براي آرامش مون بگيم"چيزي كه عوض داره گله نداره" .......


باور كنيم پاداش هاي اخروي ماندگارند و دنيوي ها گاه حتي براي آزمايش و امتحان ما هستند.براي مال و اموال و البته فرزند ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

يه مطلب جالب..........


يه بار حضرت عيسي(ع) به خدا گفت:آيا بنده اي روي زمين تو هست كه بيشتر از من دوستش داشته باشي؟

خدا گفت:بله.
عيسي تعجب كرد.آدرسش رو پرسيد تا بره سراغش و بفهمه چرا خدا اونو بيشتر دوست داره.


خدا گفت،پيرزني در دور افتاده ترين روستاي شهر،در يك خرابه.
وقتي عيسي به محل مورد نظر رسيد،پيرزن گفت سلام بر پيامبر خدا!!!!!!!

عيسي گفت:تو از كجا مي دونستي كه من كيم؟ پيرزن گفت همون كسي كه به تو گفت بيائي اينجا به من گفت كه تو ميائي.


عيسي گفت:چرا خدا تو رو بيشتر از من دوست داره؟


پيرزن گفت :آخه ببين همه دو تا پا دارن،من شلم، ببين خدا چقدر منو دوست داره كه من رو از همه متفاوت آفريده...

تازه همه چشم دارن و دنيا رو مي بينن،ولي همين طوري كه مي بيني من كورم،ديگه مطمئنم كه با همه خلائق خدا يه فرقي دارم....

همه لااقل يه زيبائي تو چهره شون دارن،كه وقتي به چهره شون نگاه مي كني حالت بد نشه،من ولي جذامي هستم....

ديگه رد خور نداره كه خدا منو خيلي دوست داشته كه اين همه منو متفاوت آفريده. ...


من خدائي رو كه اين همه به من لطف داشته از صميم قلب دوست دارم.اون به من به يه چشم ديگه نگاه مي كنه............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

 
خدایا مرا همین عزت بس که بنده تو باشم..........
 
 
 وهمین فخر مرا بس که تو پروردگار من باشی ..........
 
 
تو چنانی که من دوست دارم...........
 
 
                   پس مرا چنان گردان که تو دوست می داری

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

                   

خدا یک کلمه ی سه حرفی ... آره فقط سه حرف ، سه حرفی که وقتی به زبون میاد می شه هزاران حرف ،کلمه، جمله... می شه بی نهایت معنی...

وقتی می گی خدا ، این سه حرف می شه درد دلات

وقتی می گی خدا ، این سه حرف می شه غمات، شادیات، می شه زندگیت

وقتی می گی خدا ، این سه حرف می شه سنگ صبورت، می شه همدم تنهاییات

آره! وقتی می گی خدااااااااااااااااااااا وقتی از ته دل صداش می زنی آروم می شی

این سه حرف معجزه می کنه؛

              من که آرامش این لحظه ها را با هیچی عوض نمی کنم . تو چطور؟!
 
                
                  
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

 

مامان می خوام یه سوال بپرسم.

زن کتاب را بست . آن را روی میز گذاشت و گفت: بپرس عزیزم.

- مامان خدا زرده؟

زن با تعجب پرسید: چطور؟

 آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده.

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- بهش گفتم خدا زرد نیستُ سفیده.

سپس ادامه داد: مامان خدا سفیده مگه نه؟

زن چشمانش را بست و سعی کرد آنچه دخترک پرسیده بود در ذهنش مجسم کند. اما هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نمی داد. چشم هایش را باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

- آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم یه نقطه ی سفید پیدا می شه.
- آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم یه نقطه ی سفید پیدا می شه.
- آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم یه نقطه ی سفید پیدا می شه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 


دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ

زندگي نكرده است.....

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از

خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و

جنجال راه انداخت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت

كرد.

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت كر د. كفر گفت و سجاده دور

انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا

سكوتش را شكست و گفت : عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز

را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي

است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز ... با يك روز چه كار مي توان

كرد؟ ...

خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال

زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و

زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما

مي ترسيد حركت كند . مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لا به لاي

انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم،

نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را

مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را

نوشيد و زندگي را بوييد . چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود،

مي تواند بال بزند، م يتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به

دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،

كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي

كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل

دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد . لذت برد و

سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز

او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

 

 

 

( خداوندا ) فقط بندگی تو را می کنم و فقط از تو کمک میخوام ( فاتحه ۵ )

 

 *غیر از خدا هیچ یار و یاوری برای شما وجود ندارد " شوری آیه 31

 

*کسی را در کنار خدا به کمک نخوانید " سوره جن آیه 18

 

*کیست گمراه تر از کسی که غیر خدا را به کمک میخواند " سوره احقاف آیه 5

 

*( خداوندا ) فقط بندگی تو را می کنم و فقط از تو کمک می خواهم " سوره فاتحه آیه 5

 

*بدانید که دین خالص برای خدا است و کسانی که اولیای غیر از خدا برای خود گرفته اند

 می گویند مااینها را فقط برای این عبادت می کنیم که ما را به خدا نزدیک کند خدا بین آنها در مورد چیزهایی که در آن

 اختلاف دارند حکم می کند ، خدا آدم دروغگوی کافر را هدایت نمی کند " سوره زمر آیه 3

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

روزی ابلیس بر حضرت یحیی (ع) ظاهر شد در حالی که ریسمانهای
 
 
فراوانی به گردنش آویخته بود.

 

حضرت یحیی پرسیدک این ریسمانها چیست؟

 

ابلیس گفت : اینها شهوات و خواسته های نفسانی بنی آدم است

که با انها گرفتارشان می کنم .

 

حضرت یحیی پرسید :آیا چیزی از این ریسمانها برای من هست؟

 

ابلیس گفت :بله. بعضی اوقات پر خوری کرده ای وتو را از نماز و یاد

خدا غافل کرده ام.

 

حضرت یحیی فرمود:بخدا قسم از این به بعد هیچگاه شکمم را از

غذا سیر نخواهم کرد.

 

ابلیس گفت : بخدا قسم من هم از این به بعد هیچ مسلمان و

موحدی را آگاه نمی کنم.

 

 

یحیی بن معاذ چه زیبا گفت :

اگر ملائکه ۷ اسمان ۱۲۴۰۰۰ پیامبر و جانشینان آنها را شفیع قرار

دهی که نفست در ترک دنیا با تو

همراهی کند وحکم حق را گردن نهد  نخواهد پذیرفت

 

اما اگر گرسنگی را وسیله قرار دهی واز راه گرسنگی وارد شوی

خواهد پذیرفت و مطیعت خواهد شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

          

پير مرد مسافر كش

يك مسافر كش ز راهي مي گذشت

با سمندي زرد رنگ وتوپ ومشت

پير مردي را كنار جاده ديد

زد كنار و پير هم بالا پريد

آن جلو بنشست شاد و خنده رو

چند متري آن طرفتر گفت او

پر شده پيمانه ات راننده جان

پس سر و ته كن به سوي آن جهان

بنده عزراييل هستم با مرام

آمدم جانت بگيرم والسلام

بر لب راننده گلخندي شكفت

پير تا آن خنده اش را ديد گفت

جوك نگفتم ؛ جدي است اين حرف من

بنده عزراييل هستم واقعاٌ

گفت آن راننده از روي طرب

با سه تا مردي كه بودند آن عقب :

طفلكي اين پير مرد از مخ رهاست

حرفهايش خنده دار و نارواست

مرد ها گفتند : كو پير اي عمو ؟

ما نمي بينيم پيري روبرو

خسته اي، حتماٌ خيالاتي شدي

يا دچار يك كسالاتي شدي

آن جلو تو ، اين عقب هم ما سه تا

نيست شخص ديگري در بين ما

تا كه آن را ننده اين صحبت را شنيد

شد هراسان ، رنگ از رويش پريد

يك نگاه انداخت بر آن پير مرد

سكته را بر قلب خود احساس كرد

د رگشود و همچو قرقي پر گشود

او فقط تا صبح ،يك سر مي دويد

چون كه شد د.ور از سمندش آن جناب

پشت رل بنشست اين يك با شتاب

پير مرد و آن سه تا مرد ناقلا

در ربودند اينچنين آن خودرو را

دستشان در دست هم بود اي عزيز

بود بايد بيش از اين ، با هوش و تيز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط بهاره  |